تبليغاتX
و اما زندگی- خاطرات مصور فاطیما
 مکالمه فاطیما و خدا...!!!

 

    

                                         

 

داشتم یکم اتفاقهای زندگیمو مرور می کردم که دیدم تا حالا چقدر اتفاق های بزرگ  و تلخ تویه زندگیم افتاده ...نمی خواهم گله کنم اما همه آنها حالا یاد کردنشون هم هنوز بغض توی گلوم می یارن و هنوز با همون احساس  قبلیم نه کمتر نه بیشتر متاثرم می کنن و گاهی هم اشک هامو جاری می کنن... نشده یادم بره...

 

تو همین حین و وین بودم که یاد کسی افتادم که با یاد کردنش و کمک خواستن ازش تونسته بود تو همه اون لحظه ها آرومم کنه . چیزی که مثه کوه بر سرم خالی شده بود را مثه کاه از روی دوشم برمی داشت. من خراب می کردم  و اون درست  می کرد .

 

مثه همیشه نشستم باهاش راز و نیاز کردم ...

 

_ بهش گفتم به این ها ،  بندهات می گن آزمایش.... درست می گن؟

_آره درسته...

 

_واسه چی آزمایشم می کنی؟

_ فک می کردم می دونی واسه چی؟ آخه زیاد دلیلشو به خودت گفته بودی..مگه یادت رفته؟

 

_ نه یادم نرفته ... اما چرا می خواهی مدام بهم ثابت بکنی که کسی نیستم...چرا مدام می خواهی بهم بگی قدرتی ندارم... من که همیشه گفتم تو قدرت مطلقی...نگفتم؟

_ گفتی...

 

_نگفتم هیچ چیزی در برابرت نیستم...اعتراف نکردم تو  به همه چیز عالمی و از همه اون چیزهایی که من نمی دونم ( همون ها که میگن حکمتته) خبر داری...؟

_ چرا گفتی...

 

_ ازت تشکر نکردم که کمکم کردی همیشه؟ تنهام نذاشتی و همیشه دوستم داشتی؟به مهربونیت از صمیم قلبم ایمان نداشتم...؟

_ چرا داشتی....

 

_ پس ......

_بزار یه چیزه دیگه هم بهت بگم اگه آزمایشت می کنم به صرف این نیست که می خواهم به قدرت و حکمتم پی ببری مگه نمی گی همیبشه دوستت داشتم خوب پس چرا دوست نداری بهم نزدیکتر بشی....

 ـ ....................................

{مکالمه من با خدام تموم شد و هنوز به این فک می کنم که چند پله تا خدا دارم؟؟؟؟؟

اصلا با همه اون اتفاق ها پله ای هم اومدم بالا؟؟؟}

 

 _ فقط خدایا یکم بهم نگاه کن... فک کنم خسته باشم.... بزار یکم استراحت کنم.... بزار روی همین پله بشینم... بزار چبزهایی که تا حالا فهمیدمو جمع و جور کنم...بزار با دست پر بیام پیشت...هیچ وقت رومو زمین ننداختی همیشه هر چی خواستم بهم دادی....این دفعه هم بزار این بنده ی نق نقوت به قول خودش یکم استراحت کنه...

 

ببین یه چیزه دیگه فراموشم نکنی یه وقت..... خودت که دیگه می دونی کی خستگیم تموم میشه...قوربونت برم...خیلی دوست دارم..بازم می یام پیشت... سلام ما رو هم به اون برو بچ آسمونت برسون .

 

و خدای من با همون مهربونیش خیلی آروم بهم گفت: 

_ همیشه منتظرتم.

|+| نوشته شده توسط فاطیما در شنبه 20 آبان1385 و ساعت