تبليغاتX
و اما زندگی- خاطرات مصور فاطیما
 ...!!

 

 

پدر روزنامه م‍ي خواند،

 اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.

 حوصله پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را - كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرس داد و گفت:


" بيا كاري برا يت دارم. يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم، ببينم مي تواني آن را دقيقا همانطور كه هست بچيني ؟ "


و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ، مي دانست پسرس تمام روز گرفتار اين كار است.

اما يك ربع بعد ، پسرش با نقشه كامل برگشت.


پدر گفت:" مادرت به تو جغرافي ياد داده است؟ "
پسرجواب داد: " جغرا في ديگر چيست؟!؟ اتفاقأ پشت همين صفحه ، تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم رابسازم، دنيا را هم دوباره ساختم! "

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه 19 آبان1385 و ساعت