|
روزهای دلتنگی های من....
از امشب بدم می یاد.. می دونم از امشب دلتنگی ها می یاد سراغم...... خدایا خیلی کم بود... کاش اشتباه کرده باشم....اما دیگه دیگه جون نداره دستام آخره قصه رسیده عطر تو مثه نفس بود واسه این نفس بریده |+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه 26 آبان1385 و ساعت قانون زندگی...!!
بعضی چیزها خیلی برام مبهمه حتی اگه ۱۰۰ ها بار اونو امتحان کرده باشم .... اولش مثه اینکه این دفعه با بقیه دفعه ها فرق می کنه اما کمی که می گذره می بینم باز یکی از قانون های زندگیم داره تکرار میشه... می دونین چیه تازه فهمیدم تو این دنیا چندتا قانون کلی بیشتر نیست هر چه جلوتر می رم هم قانون ها کمتر میشه.. کاش روزی بشه که با اطمینان بگم فهمیدم واسه چی و رو چه قانونی دارم زندگی می کنم.. این روزها خیلی با خودم درگیرم... |+| نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه 25 آبان1385 و ساعت مکالمه فاطیما و خدا...!!!
داشتم یکم اتفاقهای زندگیمو مرور می کردم که دیدم تا حالا چقدر اتفاق های بزرگ و تلخ تویه زندگیم افتاده ...نمی خواهم گله کنم اما همه آنها حالا یاد کردنشون هم هنوز بغض توی گلوم می یارن و هنوز با همون احساس قبلیم نه کمتر نه بیشتر متاثرم می کنن و گاهی هم اشک هامو جاری می کنن... نشده یادم بره...
تو همین حین و وین بودم که یاد کسی افتادم که با یاد کردنش و کمک خواستن ازش تونسته بود تو همه اون لحظه ها آرومم کنه . چیزی که مثه کوه بر سرم خالی شده بود را مثه کاه از روی دوشم برمی داشت. من خراب می کردم و اون درست می کرد . مثه همیشه نشستم باهاش راز و نیاز کردم ... _ بهش گفتم به این ها ، بندهات می گن آزمایش.... درست می گن؟ _آره درسته... _واسه چی آزمایشم می کنی؟ _ فک می کردم می دونی واسه چی؟ آخه زیاد دلیلشو به خودت گفته بودی..مگه یادت رفته؟ _ نه یادم نرفته ... اما چرا می خواهی مدام بهم ثابت بکنی که کسی نیستم...چرا مدام می خواهی بهم بگی قدرتی ندارم... من که همیشه گفتم تو قدرت مطلقی...نگفتم؟ _ گفتی... _نگفتم هیچ چیزی در برابرت نیستم...اعتراف نکردم تو به همه چیز عالمی و از همه اون چیزهایی که من نمی دونم ( همون ها که میگن حکمتته) خبر داری...؟ _ چرا گفتی... _ ازت تشکر نکردم که کمکم کردی همیشه؟ تنهام نذاشتی و همیشه دوستم داشتی؟به مهربونیت از صمیم قلبم ایمان نداشتم...؟ _ چرا داشتی.... _ _بزار یه چیزه دیگه هم بهت بگم اگه آزمایشت می کنم به صرف این نیست که می خواهم به قدرت و حکمتم پی ببری مگه نمی گی همیبشه دوستت داشتم خوب پس چرا دوست نداری بهم نزدیکتر بشی.... {مکالمه من با خدام تموم شد و هنوز به این فک می کنم که چند پله تا خدا دارم؟؟؟؟؟ اصلا با همه اون اتفاق ها پله ای هم اومدم بالا؟؟؟} _ فقط خدایا یکم بهم نگاه کن... فک کنم خسته باشم.... بزار یکم استراحت کنم.... بزار روی همین پله بشینم... بزار چبزهایی که تا حالا فهمیدمو جمع و جور کنم...بزار با دست پر بیام پیشت...هیچ وقت رومو زمین ننداختی همیشه هر چی خواستم بهم دادی....این دفعه هم بزار این بنده ی نق نقوت به قول خودش یکم استراحت کنه... ببین یه چیزه دیگه فراموشم نکنی یه وقت..... خودت که دیگه می دونی کی خستگیم تموم میشه...قوربونت برم
و خدای من با همون مهربونیش خیلی آروم بهم گفت: _ همیشه منتظرتم. |+| نوشته شده توسط فاطیما در شنبه 20 آبان1385 و ساعت ...!!
پدر روزنامه مي خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را - كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرس داد و گفت:
اما يك ربع بعد ، پسرش با نقشه كامل برگشت.
|+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه 19 آبان1385 و ساعت مرز بین خوشی و حال گیری......!!!
مرز بین خوشی و حال گیری چقدر کمه همین امروز صبح آپ کردم که کیفورم اما امشب هم دارم اینها رو می نویسم. اون خوشی اون معما زدگی بر می گرده به قبل از انجام اون کار مسخره ام که با عث ناراحتی کسی شد که هیچ وقت دوست نداشتم حداقل من یکی دلشو شکسته باشم( آخه خودش بهم گفت دلشو شکستم) و بعدش هم کلافه شدن من و حواسپرتیم.... و تا 10 توی شرکت دنبال کلیدی میگشتم که تویه جیب جلیقه ام بود.... کلی ضرر کردم...دلخور کردن کسی که برام عزیز بود... بی نظم بودن من واسه صحاب کارم.... و حال امشب هم که خیلی گرفته است.کاش روشو داشتم برم بگم که دیگه نمی خواهم کار کنم آخه واقعا کم آوردم ..می ترسم به همه این موارد ها پاس نکردن درسهام هم اضافه بشه...(البته خدا نکنه)… حتی نمی تونم تصورشو کنم که لحظه ای از امروزو چقدر سر حال بودم.....آه ه ه ه .....
|+| نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه 4 آبان1385 و ساعت فاطیمای معما زده...!!!
خیلی کیفورم دلیلشو نمی دونم فقط می دونم از اون حالتهام که از خودم خیلی خوشم می یاد..این روزها میشه از فاطیما هر چیزی بخواهی و اونم بی برو برگرد واست انجام بده...پس بپا عقب نیوفتی.. فاطیما نه نمیگه میدونی چیه ازاونجا که واسه خودم هم معمام از اینش بیشتر خوشم اومده |+| نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه 3 آبان1385 و ساعت |
|



