|
آنچنان از همه تلخی دیدم که دگر از همه کس دل کندم هر کسی گفت بیا یارم باش زین سپس بر دل او میخندم هر زمان چنگ زنم بر این خاک بی امیدی در دلم جا کرده یاد تنهایی خود می افتم غصه ادردل من ترانه برپاکرده ذره ای دربدنم حسی نیست من پرازخاطره ی غم بارم گوشه ای باغم وتنهایی ها در دلم اشکها می بارم...
|+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه 31 شهریور1385 و ساعت لونا پارک........
با بچه ها رفته بودیم شهر بازی خیلی حال داد جای همتون خالی کردیم...این دفعه وقتی بازی رو سوار می شدم تازه فهمیدم این روزها چقد دلو جراتم کم شده... |+| نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه 30 شهریور1385 و ساعت ...
آخه با این امکانات انتخاب واحد اینترنتی دیگه چه صیغه ایه.......... |+| نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه 20 شهریور1385 و ساعت بهتر از این نمی شه......!!
سلام سلام سلام....... هیچ کس نمی تونه تصورشو کنه فاطیما چه حالی داره.... 14 شهریور را هیچ وقت یادم نمی ره.... می دونم تصورش سخته اما خدا اون معجزه ای که می خواستمو انجام داد..باورتون میشه....؟ خدایا خیلی دوست داشتنی هستی و بیشتر از هر وقت دیگه بزرگیتو بهم نشون دادی...خیلی خیلی دوست دارم. انشاالله همه به آرزوهای خوبشون برسن و دل همه مثل دل من پر از شادی و خوشحالی باشه. دوستهای گلم مرسی بهم سر میزدین...مرسی فراموشم نکردین...و مرسی که برام دعا کردین...
|+| نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه 13 شهریور1385 و ساعت |
|



