|
خودکشی
"کالین ویلسون" که امروزه نویسنده مشهوری است ، وسوسه خود کشی را که در شانزده سالگی به او دست داده بود ،چنین توصیف می کند: وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه زهر را برداشتم . زهر را در لیوان خالی کردم ، غرق تماشایش شدم ، رنگش را نگاه کردم و مزه احتمالی اش را در ذهنم تصور کردم. سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم ، بویش به مشامم خورد ، در این لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید ... و توانستم سوزش آنرا در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم.احساس آسین آن زهر چنان حقیقی بود که گویی به راستی آنرا نوشیده بودم. سپس مطمئن شدم هنوز این کار را نکرده ام.در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه می کردم ، با خود فکر کردم : اگر شجاعت کشتن خودم را دارم ، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم. |+| نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه 23 مرداد1385 و ساعت من آخر شانسم...
از بی موسی دارم میمیرم...فکرشو کنین با فشار دادن چندتا تب به اینجا رسیدم و آپ کردم...حتی نمی تونم از این شکلکها استفاده کنم...): |+| نوشته شده توسط فاطیما در شنبه 21 مرداد1385 و ساعت ...
باید بزرگترها را بخشید
چون که بزرگترها عاشق عدد و رقماند وقتی با آنها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان دربارهی چیزهای اساسیاش سوال نمیکنند مثلا هیچ وقت نمیپرسند آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند یا نه؟ -میپرسند چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چه قدر حقوق میگیرد؟ و تازه بعد از این سوالها است که خیال میکنند طرف را شناختهاند اگر به آدم بزرگها بگویید یک خانهی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند باید حتماً بهشان گفت یک خانهی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که وای چه قشنگ! یا مثلا اگر به شان بگویید دلیل وجودِ شازده کوچولو این که تودل برو بود و میخندید و دلش یک بره میخواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است شانه بالا میاندازند و باتان مثل بچه ها رفتار میکنند اما اگر بهشان بگویید سیارهای که ازش آمدهبود اخترک ب۶۱۲ است بیمعطلی قبول میکنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمیپرسند این جوریاند دیگر نباید ازشان دلخور شد بچهها باید نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند |+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه 6 مرداد1385 و ساعت خدایا دارم صدات میکنم..می شنوی می دونم
سلام خدای مهربونم که تنها امیدم تویی و مهربونیت.... این روزها خیلی بهت احتیاج دارم...یعنی همیشه دارم اما الان بیشتر از همیشه... می دونم خیلی مهربونی...بلاها رو فقط تو می تونی دفع کنی...و تویی که بنده هات رحم می کنی.. تو اونقدر قدرت داری که همه چیز رو عوض کنی همون چیزی که بهش می گن معجزه..من از اونا می خواهم.... |+| نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه 2 مرداد1385 و ساعت بالاخره این نت ما هم درست شد
سلام به دوستهای گلم راستی همه نمره هام هم گرفتم همه رو پاسیدم حتی معادلات برا تشکر از همتون فقط می تونم اسم هاتونو این جا بیارم و بگم مرسی که مارو فراموش نکردین... سهیل(پرنده تنها اما خوش آواز)...چشمک با معرفت(که این روز ها دیر دیر هم آپ می کنه)..آبجی گل خودم هانی نازم...پویا که نوشت برام آخرین آپشو دوست داره بخونم مرسی از همتون وخوشحالم به خاطر داشتن شما دوستهای گلم.
فاطیمای تنبل |+| نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه 1 مرداد1385 و ساعت |
|


