|
به این دنیا هیچ اعتباری نیست
سلام...فقط اومدم بگم مرسی از اینکه باهام همدردی کردین....الان خیلی خوبم...اونم از لطف شما دوستان گلمه...گفتم بیام از نگرانی درتون بیارم
|+| نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه 22 تیر1385 و ساعت آخه چی بگم؟؟
اینقدر دلم گرفته که تا صبح می خواهم گریه کنم؟؟ اه لعنت به این دنیا که خیلی بی رحمه راستی چرا دیگهyahoo helper نداره این ورژن جدیدها حالا من با کی دردو دل کنم؟؟؟؟
(خدایا! زودتر از آن بمیرانم که طاقت رفتن ها را ندارم.. ندارم..ندارم) |+| نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه 19 تیر1385 و ساعت فاطیمای بیچاره پر مشغله
سلام بچه ها من یه چند وقتی نبودم چون درگیر تایپ تحقیق واسه در فرهنگ و تمدن اسلامی بودم |+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه 16 تیر1385 و ساعت بازم سلام
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد دلیل آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید.... یکم بیشتر به جمله گفته شده فکر کردم دیدم چه خوبه واسه شروع بیست و دومین سال زندگیم از این جمله یاد بگیرم و به خوب "نه" بگم تا خوب ترین نصیبم بشه..خواسته هامو بیشتر و بزرگتر کنم تا بیشتر از زندگیم لذت ببرم..آره راست گفتن خوشبختی از خودم آغاز میشه امسال هم می خواهم مثه سالهای پیش مبنای زندگیم روز تولدم باشه اما باید گفت که می تونید هر وقت که دوست داشتین همون روز ا روز تولدتون بدونید.. این مورد قانون سرش نمیشه. و در آخر می خواهم بازم از دوستهای گلم که با تبریک هاشون واقعا سورپرایزم کردن چه بچه های نت چه دوستهای بیرون از نتم ، تشکر کنم و بگم امسال روز تولدمو خاطره انگیزتر از همیشه کردین... باشه جبران کنم. |+| نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه 12 تیر1385 و ساعت اینم از جشنی که گرفتن دوستان
سلام دوستای با مرامم...قوربونتون بشم که خیلی گلین اینم جشن تولدم
امشب هم آپ میکنم انشاا.. |+| نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه 12 تیر1385 و ساعت ای جون کادو تولد.....
فعلا تو کفم....
یعنی چیه گیرم میاد آخه فردا تولدمه.. . |+| نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه 11 تیر1385 و ساعت sorry
سلام بچه ها...چقدر دلم براتون تنگ شده بود .. مرسی که بهم سر زدین و احوالمو پرسیدین...خیلی با معرفتین.. اما من چرا نبودم؟؟!! آخه من اصلا خونه نبودم در واقعتو این هفته 5تا امتحان دادم(1-3-4-5-7)اگه دقت کنین همه ر وز کولمو بر می داشتم و مثه یه دختر بچه مدرسه ای خوب که هر صبح میره مدرسه اش منم می رفتم دانشگاه واسه دادن امتحانهابعدش هم می رفتم کتابخونه تا ساعت 30/8 شب. اما اون هفته کذایی هم تموم شد
بچه ها هر چی میام کامنت بزارم براتون نمیشه...باز نمیشه...به خدا بی معرفت نیستم اما نمیشه... |+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه 9 تیر1385 و ساعت 5ساعت دیگه...
هنوز تموم نکردم معادلاتو.......۵ ساعت دیگه هم باید سر جلسه باشم...آخر دوستام و بازیها و نت منو از کار و زندگی انداخت.....
اما من کم نمی یارم برام دعا کنید.......................... بر می گردم همین امشب |+| نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه 1 تیر1385 و ساعت |
|




هنوز تموم نکردم معادلاتو.......۵ ساعت دیگه هم باید سر جلسه باشم...آخر دوستام و بازیها و نت منو از کار و زندگی انداخت.....