تبليغاتX
و اما زندگی- خاطرات مصور فاطیما
 آخه الان وقت گلو درد گرفتنه؟؟؟؟

سلام.... شانس ما رو باش فصل امتحاناتو مریضی...وای فردا اولین امتحانمه اونم معادلات دیفرانسیل...زود برم آمپول رو بزنم

|+| نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه 31 خرداد1385 و ساعت   
 کی به 17 تیر میرسیم؟؟
 

یا فقط درس؟

درس بخونم با بچه ها برم بیرون یا بازیها رو ببینم..؟؟

بازیها رو که سپردم به مامانم ببینه ..اولش دلم به حالش سوخت که یه کلاسر گرفته دستتش نتیجه ها رو یاداشت میکنه حالا دیگه در مورد بازیها هم نظر میده

میمونه اون دوتا که هیچ کاریش نمیشه کرد...

جز داداشمو بفرسم پیش دوستام

درسا هم که تموم نمی شن.....

|+| نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه 29 خرداد1385 و ساعت   
 بای بای جام جهانی
bye byeخدافظ برانکو خدافظ جام جهانی...

اما بازیهای با حالش هنوز مونده ها...امشب هم ایتالیا بازی داره

|+| نوشته شده توسط فاطیما در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت   
 دست از تلاش برندار
سلام ...خیلی وقت می خواهم آپ کنم اما نمی شد و سایت بالا نمیومد... به هر حال امروز موفق شدم که یه چیزی هایی بنویسم...بگذریم واسه این آپ ، تو سرچ کردن عکس ها اول صبحی چه چیزها که ندیدم....)قورباغه ها رو میگم..

 

frog

 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند

 بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست، شما به زودي خواهيد مرد
دو قورباغه، اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند

 اما قورباغه هاي ديگر، دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد

 چون نمي توانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت

 او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد

 بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار

 اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند

«مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟»
معلوم شد قورباغه ناشنواست

 در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده ديگران او را تشويق مي كنند

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت   
 واما...

 آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

 

 

افسوس...

|+| نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه 24 خرداد1385 و ساعت   
 مرسی خدا

 

 

وای خیلی خوشحالم....

از خدا هم خیلی ممنونم که همه چیز به خوبی فعلا تموم شد...و کلی از نگرانی در اومدم

|+| نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه 21 خرداد1385 و ساعت   
 همه چیز درست میشه
 

سلام بچه ها

اومدم بگم واسه یکی از دوستام که خیلی هم گله دعا کنید.....

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه 19 خرداد1385 و ساعت   
 امروز کلافه ام...
خدای من چقدر searchتخصصی کردن سخته اونم رشته کامپیوتر.....بابا به کی بگم من تحقیق می خواهم نهdownload نرم افزار......

.

???

|+| نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه 18 خرداد1385 و ساعت   
 گریه زنان

پسركي از مادرش پرسيد

 مادر چرا گريه مي كني؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت

 نمي دانم عزيزم ، نمي دانم !!!
پسرك نزد پدرش رفت و گفت

 بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟
پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود

 همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي!!!
پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود
 
يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد

 خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟
خدا جواب داد

 من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام

 به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند ، به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد
به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند، به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد

 اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت ، بتواند از آن استفاده كند
زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست

 زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد ، زيرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست

 

 

گریه زنان

|+| نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه 16 خرداد1385 و ساعت   
 ردپا

خوابيده بودم

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم

 به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود

 يكي مال من و يكي مال خدا

 جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم

 خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها،

  همه و همه را مي ديدم

  اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است

 نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند

 روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها

با ناراحتي به خدا گفتم

روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري

 هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم

 چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟

 خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد

 لبخندي زد و گفت

  فرزندم

من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود

 در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي

 من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم ،

حتي براي لحظه اي ،

آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم

 خیلی گلی خدا...دوست دارم

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه 15 خرداد1385 و ساعت   
  ؟؟

 

 

دستم بوی گل می داد منو به جرم گل چیدن محکوم کردن ...اما هیچ کس فکر نکرد شاید من یک گل کاشته باشم....!!!

|+| نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه 14 خرداد1385 و ساعت   
 ...
غروب شد خورشید رفت... آفتابگردان دنبال خورشید می گشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را پایین انداخت. آری.... گلها هیچوقت خیانت نمی کنند.

                             

|+| نوشته شده توسط فاطیما در شنبه 13 خرداد1385 و ساعت   
 کسي که هزار سال زيسته بود

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است

 تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود

 پريشان شد و آشفته و عصباني

 نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد

 داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد

 آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد

 جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد

 به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد

 کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد

 دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت

عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت

 تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي

 تنها يک روز ديگر باقيست

 بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن

 لابه لاي هق هقش گفت

 اما با يک روز 

 با يک روز چه کار مي توان کرد 

 خدا گفت

آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد

 و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت

 حالا برو و زندگي کن

 او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد

 اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد

 قدري ايستاد 

 بعد با خودش گفت

 وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم

 آن وقت شروع به دويدن کرد

 زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد

مي تواند
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما

اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد

 روي چمن خوابيد

 کفش دوزکي را تماشا کرد

 سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

 او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد


او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه 12 خرداد1385 و ساعت   
 خیلی خوابم میاد
آه بالاخره به یه جمعه رسیدم که بتونم بخوابم...هر چند فردا امتحان ریاضی ۲ هم دارم اما با این امتحانه میشه کنار اومد می خواهم تا ۲ بعد از ظهر بخوابم

|+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه 12 خرداد1385 و ساعت   
 پرواز

با بال شکسته پرکشيدن هنر است... اين را تمام پرندگان می دانند.

|+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه 12 خرداد1385 و ساعت  
 بازی زندگی

تویه صحنه ِ غریب زندگی                       هممون در نقش یه بازیگریم

با همیم، تو بازی های روزگار                  از درون هم ولی بی خبریم

 

زندگی تولد یه خاطره است                       انگاری شروع یک نمایشه

کاشکی از دنیای این خاطره ها                  سهم ما تموم خوبی ها بشه

 

 

تویه پشت صحنه ی دنیای ما                     خوبی وبدی میمونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطره است                   از تمام قصه های روزگار

 

 

بهتره به قلب هامون دروغ نگیم                   زندگی هرطورکه باشه میگذره

من وتو مسافریم تو این روزها                   مثل خورشید تو نگاه پنجره

 

 

هممون پشت نقاب و صورتک                   همیشه از صبح تا شب قایم میشیم

واسه پنهون کردن گریه هامون                 روی قلب وروحمون خط میکشیم

 

اگه باز از روزگار دلت گرفت                   لحظه ها، ثانیه ها ابری شدن

 

بیا با من   ، بیا با من                                 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه 11 خرداد1385 و ساعت   
 

" زندگی..!!"

 

گاهگاهی به خودم می گویم :  زندگی آسان نیست

                                      زندگی پر شده از تلخی ها

                                      زندگی خالی خالیست پر از خالی ها

 

گاهگاهی دوستان می گویند:  زندگی شاخه نباتیست که حافظ دارد

                                     زندگی فصل بهاریست که هردم دوسه تا شاخه پرازگل دارد

                                     زندگی آب حیاتیست که انسان دارد

 

مادرم می گوید:             زندگی چیزی نیست توچرا سخت گرفتی آنرا؟

                                زندگی پروازیست میبرد پیش خدا روح تو را؟

 

 

دگری می گوید:           زندگی آزادیست

                               زندگی یک بازیست

 

 و من سرگردان ، مانده ام در گرو یک معنا

                       زندگی چیست......؟!

|+| نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه 11 خرداد1385 و ساعت